خرید بک لینک
ساعت ها جلوی صفحه ای میلی که برایم آمده بود نشستم، پشت سر هم جزئیات مربوط به موسسه و عکس های دانشجویان و برنامه های کلاس ها و سخنرانی های ترم اینده را ورق زدم، خودم را می دیدم، پناه گرفته در کافه ای گ

برچسب: نویسنده: کیارش فلاح تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 15:28

سر ظهر زنگ زدم به ناشرم که در مورد شرکت در یک جایزه ادبی مشورت بگیرم. سر ظهر، زنگ زدم به ناشرم که در مورد شرکت در یک جایزه ادبی مشورت بگیرم، قرار شد شنبه با هم در موردش حرف بزنیم اما واقعیتش، قرار شنب

برچسب: نویسنده: کیارش فلاح تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 15:28

شب بسیار سختی بود، می ترسیدم هیچ وقت صبح نشود، برایم نوشته بود « بفهم، شب ها طولانی نیستند، تو تنهایی» ... شاید هم دلم می خواست هیچ وقت صبح نشود، چهار و چهل دقیقه بالاخره تسلیم شدم! و هنوز گیجم. ... د

برچسب: نویسنده: کیارش فلاح تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 15:28

پشت میزم داشتم برایش دنبال مربی سوارکاری میگشتم که اسمش افتاد روی گوشی، همین که تلفن را جواب دادم گفت «فاطمه من رگم رو زدم» خدا میداند که زانوهایم چطور میلرزید، تنها چیزی که به زبانم آمد این بود که

برچسب: نویسنده: کیارش فلاح تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 15:28

داستان جدید شروع کردم، پروژه جدید هم، هیچ هم برایم مهم نیست که دارم زیر بار کارهای نصفه نیمه قبلی ام له میشوم، به دردهایم درد قفسه سینه هم اضافه شده، برای کسی مهم نیست، برای خودم هم. .... شب را سر میکنم تا سردرد، به بدن نرم Natalia Osipova نگاه میکنم و فکر میکنم اگر زندگی دیگری داشتم رقصنده میشدم، ...

برچسب: نویسنده: کیارش فلاح تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 15:28

چشم هایم را باز کردم و اولین کلمه ای که پیش چشمم بود « documentrey» بود! در هفته های گذشته مدام مشغول نامه نوشتن به این و آن بودم، آخرین جواب منفی را امروز وقتی بیدار شدم گرفتم، دپارتمان مطالعات فرهنگ

برچسب: نویسنده: کیارش فلاح تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 15:28

وضعیت شوخی است، کیسه یخ بزرگ را گذاشته ام روی دستم و رویش را بسته ام که جایی را کثیف نکنم، دردش کم نمی شود اما سرمایش می سوزاند، نشسته ام پای فایل های داستان، از این یکی به آن یکی، ... ساعت هاست، ساعت

برچسب: نویسنده: کیارش فلاح تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 15:28

عصرها می نویسم، عصرها زندگی می کنم، عصرها می خوانم، تمام روز را راه می روم، شب را راه می روم، که عصرها زندگی کنم، که عصر ها بنویسم، از آن روزها که ساعت هفت شب می رسیدم خانه و می نشستم رو به روی مانیتور در سرم مانده است، از آن وقت ها که همه رفته بودند و می چسبیدم به بخاری تعاملات دکارت می خواندم در سرم مانده است، که عصرها وقت زندگی است و زندگی نمی کنم.

برچسب: نویسنده: کیارش فلاح تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 15:28

صفحه بندی